تبليغاتX
شعر های تنهایی



دوست داشتم برم دوست داشتم برم اون قدر دور که دست هیچ کس بهم نرسه دوست داشتم گم بشم و بعد خودم رو پیدا کنم اما بدون یک همراه خیلی سخته من که نتونستم برگشتم

من نه خود میروم او مرا میکشد

کاه سرگشته را کهربا میکشد

دست و پا میزنم میرباید سرم

سر رها میکنم دست و پا میکشد

+ نوشته شده در  87/02/25ساعت 8:48 قبل از ظهر  توسط بابک   | 



به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی

به صد دفتر نشاید گفت وصف و حال مشتاقی

با سلام به تمام دوستان گلم

اول از همه از تمام دوستانی که با نظراتشون این وبلاگ رو پربار کردند تشکر میکنم راستش دیگه  قصد ندارم این وبلاگ رو آپ کنم این نظریه تناسخ بد جوری ذهنم رو مشغول کرده اگه قابل دونستید به این وبلاگ تشریف بیارید و اگه کسی اطلاعاتی راجع به تناسخ داره خوشحال میشم که بدونم

http://mavera.blogfa.com/

در پایان یک پند نامه از ویکتور هوگو تقدیم به شما

اول از همه برايت آرزو مي كنم كه عاشق شوي،
 و اگر هستي ، كسي هم به تو عشق بورزد،
  و اگر اينگونه نيست ، تنهاييت كوتاه باشد،
   و پس از تنهاييت ، نفرت از كسي نيابي.

آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد...
 اما اگر پيش آمد ، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني.

برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي،
 از جمله دوستان بد و ناپايدار...
 برخي نادوست و برخي دوستدار...
  كه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگي بدين گونه است،
برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشي...
 نه كم و نه زياد . . . درست به اندازه،
 تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهند،
  كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد...
   تا كه زياده به خود غره نشوي.

و نيز آرزومندم مفيد فايده باشي ، نه خيلي غير ضروري...
 تا در لحظات سخت،
  وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است،
   همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد.

همچنين برايت آرزومندم صبور باشي،
 نه با كساني كه اشتباهات كوچك مي كنند...
 چون اين كار ساده اي است،
  بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير مي كنند...
  و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي.

اميدوارم اگر جوان هستي،
 خيلي به تعجيل رسيده نشوي . . .
 و اگر رسيده اي ، به جوان نمايي اصرار نورزي ،
                                                    و اگر پيري تسليم نااميدي نشوي . . .
چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازم است
بگذاريم در ما جريان يابد.

به علاوه اميدوارم پول داشته باشي ، زيرا در عمل به آن نيازمندي . . .
 و سالي يكبار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي:
  « اين مال من است » ،
   فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است!

و در پايان ، اگر مرد باشي ، آرزومندم زن خوبي داشته باشي . . .
 و اگر زن باشي شوهر خوبي داشته باشي ،
  كه اگر فردا خسته باشيد ، يا پس فردا شادمان ،
   باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو آغاز كنيد . . .

اگر همه اين ها كه گفتم برايت فراهم شد ،
 ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم . . .

ويكتور هوگو

بدرود...

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت 10:15 قبل از ظهر  توسط بابک  



بگو در راه عشق ما چه باشد نقطه پایان

نه وصل ما بود ممکن نه دل کندن بود آسان

 

به امید چه بنشینیم که هر چه پیش رو بینیم

سراب است و میان آن رهی دشوار و بی پایان

 

فلک بر ما همی تازد جهان با ما نمیسازد

دگر ما بر چه دل بندیم بگو دیگر عزیز جان

 

مرا دردیست ازعشقت که بر اغیار نشد عنوان

همان بهتر بسوزم زان غمت در خلوت پنهان

 

بیا تا بشکنیم زنجیر سرد بیکسی ها را

رها گردیم از این دوران سخت غربت هجران

 

ز یک دست نازنین من صدایی برنمیخیزد

بده دستی به دست من که بگریزیم از این زندان

+ نوشته شده در  86/11/29ساعت 9:40 قبل از ظهر  توسط بابک   | 



جریان آشنایی شمس و مولانا
 تاریخ اینچنین می‌نویسد که روزی شمس وارد مجلس مولانا می‌شود. در حالی که مولانا در کنارش چند کتاب وجود داشت. شمس از او می‌پرسد این که اینها چیست؟ مولانا جواب می‌دهد قیل و قال است. شمس می‌گوید و ترا با اینها چه کار است و کتابها را برداشته در داخل حوضی که در آن نزدیکی قرار داشت می‌اندازد. مولانا با ناراحتی می‌گوید ای درویش چه کار کردی برخی از اینها کتابها از پدرم رسیده بوده و نسخه منحصر بفرد می‌باشد. و دیگر پیدا نمی‌شود؛ شمس تبریزی در این حالت دست به آب برده و کتابها را یک یک از آب بیرون می‌کشد بدون اینکه آثاری از آب در کتابها مانده باشد. مولانا با تعجب می‌پرسد این چه سرّی است؟ شمس جواب می‌دهد این ذوق وحال است که ترا از آن خبری نیست. از این ساعت است که حال مولانا تغییر یافته و به شوریدگی روی می‌نهد و درس و بحث را کناری نهاده و شبانه روز در رکاب شمس تبریزی به خدمت می‌ایستد. و به قول استاد شفیعی کدکنی تولدی دوباره می‌یابد
+ نوشته شده در  86/10/26ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط بابک  



لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام مستم

باز میلرزد دلم دستم

باز گویی در هوای دیگری هستم  

ای نخورده مست لحظه دیدار نزدیک است


مینویسم د ی د ا ر

تو اگر بی من و مشتاق منی

فاصله را بردار


عید قربان مبارک باد

به کعبه گفتم :

تو از خاکی من خاک

چرا باید به دور تو بگردم

ندا آمد :

چو با پا آمدی باید بگردی

برو با دل بیا تا من بگردم

 


+ نوشته شده در  86/09/30ساعت 10:28 قبل از ظهر  توسط بابک   | 



ابر میبارد و من میشوم از یار جدا

چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا

ابر و باران و من و یار ستاده به وداع

من جدا گریه کنم ابر جدا یار جدا

من که یکبار به وصلت نرسیدم همه عمر

چون توانم که شوم از تو به یکبار جدا

+ نوشته شده در  86/08/29ساعت 3:59 بعد از ظهر  توسط بابک  



آه ای دل غمگین که به این روز فکندت ؟

فریاد که از یاد برفت آن همه پندت

ای مرغک سرگشته کدامین هوس آموز

بی بال و پرت دید و چنین بست به بندت

آه ای دل دیوانه هزار بار نگفتم

با سنگدلان یار مشو میشکنندت


 کی گمان بردمی که در فرجام

  زهر ناکامیم   نهد در کام


+ نوشته شده در  86/08/17ساعت 7:35 بعد از ظهر  توسط بابک   | 



   می بینمت هنوز به دیدار واپسین

با گریه ات گفتی که بابک  خدا نخواست

غافل از این که خدایم تو بودی ای عزیز

 حالا به من بگو که خدا چرا نخواست

+ نوشته شده در  86/08/10ساعت 8:8 قبل از ظهر  توسط بابک  



وقتی کار ساختن دنیا تمام شد قرار شد طول عمر موجودات روی کره زمین را هم معلوم کنند اول الاغ آمد و پرس و جو کرد که چه مدت باید روی کره زمین زندگی کند به او گفته شد: سی سال

بعد از او سوال کردند : آیا کافی است؟

الاغ جواب داد:خیلی زیاد است فکرش را بکنید سی سال آزگار باید بارهای سنگین را از جایی به جایی دیگر ببرم مثلا کیسه گندم را به آسیاب ببرم حاصل این زحمت نان برای دیگران و شلاق ولقد  برای من است

یک عمرحمالی بیهوده خواهش می کنم چند سالش را کم کنید !

به الاغ رحم کردند و عمرش را  به دوازده  سال  تقلیل دادند او هم خوشحال شد و رفت بعد سگ از راه رسید

از او پرسیدند می خواهی چند سال زنده بمانی؟

 برای الاغ سی سال زیاد بود حتما برای تو خوب است 

سگ در جواب گفت چه فکر اشتباهی.می دانید چقدر باید سگ دو بزنم از حال میروم وقتی هم که پیر شوم وصدایم را از دست بدهم و دیگر نتوانم پارس کنم و دندانهایم قادر به گاز گرفتن نباشد چه از من باقی میماند دیگربرای هیچ  کسی فایده ای ندارم  به جای پارس  کردن باید زوزه بکشم و مثل مار از گوشه ای به گوشه دیگر بخزم

تا این که عمرم تمام شود خواهش میکنم به من رحم کنید 

عجز و التماس سگ موثر بود و عمر او به هجده  سال کاهش یافت

سگ رفت و میمون وارد شد به میمون گفتند توازاینکه سی سال زندگی کنی خوشحال خواهی شد تو که مثل الاغ خر حمالی نمی کنی و مانند سگ مجبور نیستی یک عمر سگ دو بزنی  حتما سی سال برای تو عمر مناسبی است !

میمون گفت

اصلا این طور نیست من باید مدتی طولانی برای خنداندن مردم ادا و اطوار در بیاورم با کارهایم باعث میشوم که دیگران بخنندند اما در دلم پر از غم است 

 باید بگویم که در پس این ادا واطوارها اندوه نهفته است

من اصلا تحمل سی سال زندگی را ندارم خواهش میکنم چند سالش رو کم کنید

به او بیست سال زندگی اعطا شد

بالاخره انسان  سرحال و قبراق ظاهر شد و خواست طول عمرش را بداند به او گفته شد به تو سی سال زندگی اعطا می شود آیا کافی است؟

انسان با صدای بلند اعتراض کرد درست موقعی که تازه خانه ام را ساخته ام اجاقم را روشن کرده ام و منتظرم میوهای درختانی را که کاشته ام بچینم خلاصه وقتی تازه  دارم نفس راحتی میکشم  باید بمیرم نه نه خواهش می کنم عمر م را طولانی ترکنید

 باشد هجده  سال از عمر الاغ هم به تو اعطا میشود

نه کافی نیست

خیلی خوب دوازده سال  از عمر سگ که سگ نخواست  نیز به عمر تو افزوده میشود

نه هنوز کم است

خوب ده سال باقی مانده از عمر میمون نیز به تو داده می شود

 به شرط اینکه دیگر بیشتر از این توقع نداشته باشی

انسان با اینکه هنوز راضی نشده بود انجا را ترک کرد

 بدین ترتیب انسان به عمری هفتاد ساله دست یافت

 او سی سال اول زندگی راکه دوران رشد و جوانی است با سلامت وشادابی کار وزندگی می کند هجده  سالی را که از عمر الاغ به او بخشیده شده مثل خر کار می کند و  دوازده سالی را که از زندگی سگ به او رسیده    سگ دو میزند  نق میزند و پاچه این و آن را میگیرد  با این که دیگر دندانی برایش باقی نمانده است وقتی این دوره ها تمام شد نوبت ده سال میمون می رسد انسان در این دوره دوباره به حالت کودکی بر می گردد وکارهایی بچه گانه می کند کارهایی که حتی به نظر بچه ها هم احمقانه می اید و باعث مضحکه خودش و خندادن مردم میشود

 

+ نوشته شده در  86/07/07ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط بابک   | 



امروز اولین روز ماه مبارک رمضان است احساس عجیبی دارم فکر میکنم که شاید این آخرین ماه ماه رمضانم باشد

گرگ اجل یکایک از این گله می برد

                        وین گله را ببین که چه آسوده میچرد

چند سخن کوتاه از مردانی بزرگ :

انسانها یگانه حیواناتی هستند که من از آنها سخت وحشت دارم(برنارد شاو)

به من بگو برای چه شخصی احترام قائلی تا بگویم چگونه انسانی هستی  (کارلایل)

فحش دلیل آن کسانیست که حق ندارند (روسو)

همیشه حق با کسی نیست که بهتر سخن میگوید (مثل آفریقایی)

به ضرورت آمدم در این جهان به حیرت زیستم و به کراهت میروم (افلاطون)

آدم بدبخت همه ابزار خوشبخت شدن را دارد به جز اراده

به عقب نگاه نکنید چون ممکن است خوشبختی را که رو به سوی شما دارد از دست بدهید

دوست کسی هست که من میتوانم جلوی او با صدای بلند فکر کنم

مرا کم دوست بدار اما طولانی (کریستوفر مارلو)

خطا کردن یک کار انسانیست اما تکرارش کارحیوانی (آناتول فرانس)

کسی که یک بار مرا فریب میدهد برای او ننگ است اما کسی که دو بار مرا فریب میدهد برای من ننگ است

ما کارهای احمقانه ای که در زندگی انجام میدهیم به نام تجربه به رخ دیگران میکشیم

نتیجه اراده ضعیف حرف است و نتیجه اراده قوی عمل


 

+ نوشته شده در  86/06/23ساعت 0:41 قبل از ظهر  توسط بابک   | 



سلام به وبگردان شعر دوست

این اشعار سروده های خودمه اگه تو شعر دستی دارید خوشحال میشم نظرتون رو بدونم


      رفتم ورفت از ضمير خاطر او نام ما

                    باده امشب رنگ ماتم دارد اندر جام ما

       اي دل ساده بدان بازيچه اي بودي و بس

                          بارها گفتم كه از او بر نيايد كام ما


میتوان راحت از این دنیای فانی دل گسست

میتوان چشم را بر این دنیای بی مقدار بست

  میتوان در آن جهان در انتظار تو نشست

                  آری ای زیبای من

              ای حسرت فردای من

میتوان با عشق تو از جاده های شب گذشت

 میتوان جای غمت با یاد تو همخانه گشت

میتوان مانند مجنون سر نهاد بر کوه و دشت

                میتوان ای جان من

                  ای نیمه پنهان من


رفته از قلب به خون خفته من رنگ هـوس

به خدا از تو فقط عشق ترا خواهم و بس  

آرزوهــای قشنگــم همگــی محـو شدند

بی تو از سينه من خون بچکد جای نفس


 
در این زمانه که وفا چو کیمیاست نازنین

  سراسر وجود تو پر از وفاست نازنین

             اگر چه قلبهای ما به عشق هم تپد ولی

             ببین چگونه راه ما زهم جداست نازنین

چرا به هم نمی رسند دو قلب نا امید ما

چرا زمین و آسمان به ضد ماست نازنین

            خدا برای هر کسی نهاده قسمتی ولی

            ببین برای ما خدا چگونه خواست نازنین

اگر چه ما در این جهان به هم نمیرسیم بدان

 که عاقبت وصال ما در آن سراست نازنین


نگر بر این سیه روزیم که غم را در دل افکندم

دلم از غصه پر خون و به بخت خویش میخندم

در این بن بست اجباری زدم بر طبل بی عاری

مده پند و امیدواری که   دیگر دل نمی بندم


جدا از تو نميگردم كه تو در جسم من جاني

  بدون جان عزيز دل مگر ميماند انساني

 

اگر چه نيستي نزدم ببيني اين غم و دردم

چه با من ميكند هر دم ولي دانم كه ميداني

 

خودت ميداني اين دنيا چه با من ميكند جانا

ميان كوهي از غمها عزيزت گشته زنداني

 

فلك گريد به حال من به سوداي وصال من

به اين درد محال من كه آن را نيست درماني

 

زمان زهريست در كامم كه آن را زندگي نامم

     فقط  ياد تو آرامم    نمايد زين پريشاني

 

 اگر چه نزد تو خوارم بیا روزی به دیدارم

     که این قلب سیه کارم کنم پای تو قربانی

 

بیاید روزی ای فانی که من را از برت رانی 

ولی آن روز خودت مانی و کوهی از پشیمانی

 

به زودی آید آن روزی که بیزارت کنند از من 

مرا رانی ز دامانت به شامی سرد و بارانی


تکیه کردم من به تو ای نوگل دشت و دمن

         بهتر از من دیدی و خالی نمودی پشت من

میکنم با تو همان کاری که کردی با دلم

          گر که روزی بیخبر گردی اسیر مشت من

 


 

+ نوشته شده در  86/06/06ساعت 9:14 قبل از ظهر  توسط بابک   | 



این نه داستان است نه افسانه نه نثر است نه شعر شاعرانه بلکه قطه اشکیست رمیده و طوفانی که از دیدگان حسرت بار یک عاشق به دامن شب چکیده است (کارو)

 

اسمش آرزو بود خیلی ناز بود خیلی زیبا همیشه لبخند به لب داشت به تمام دنیا میخندید زندگی را زیبا میدید وای که چه دنیایی داشت شاد شاد بود نه غمی داشت نه غصه ای اصلا چرا غم داشته باشد مگر در زندگی چه کم داشت هر چه میخواست مادرش برایش فراهم میکرد نور چشم مادر بود چون به غیر از او کسی را نداشت نمیدانست چرا مادر از اقوامش برایش نمیگوید تنها میدانست پدرش سالها قبل آنها را رها کرده در دلش از پدرش بدش میآمد با خودش فکر میکرد اگرا مرا نمیخواست پس چرا من را به دنیا آورده بود چرا از زیر بار مسئولیت شانه خالی کرده بود اصلا دوست نداشت به پدرش فکر کند او را در قلبش کشته بود  بارها پرسیده بود نه یک بار نه ده بار بلکه صدها بار این سوال را از مادرش پرسیده بود آخه مگه میشه مامان نه دایی نه عمو نه خاله نه عمه مگه  میشه ما کسی رو نداشته باشیم و مادرش هر دفعه  با مهربانی دستی بر سرش میگشید و میگفت ما همدیگه رو داریم عزیزم ما خدا رو داریم مگر چیزی برایت کم گذاشتم و هر دفعه مثل دفعه قبل با گفتن این حرف دهانش بسته میشد میدانست مادرش راست میگوید او واقعا برای دخترش سنگ تمام گذاشته بود برای همین هم آرزو تمام تلاشش را میکرد تا باعث افتخار مادرش شود در دبیرستان شاگرد نمونه بود نمازش را همیشه اول وقت میخواند خیلی به مسائل دینی اهمیت میداد چشم تمام پسر های محل دنبالش بود همیشه از دبیرستان که برمیگشت سنگینی نگاه های منتظری که تا آن لحظه برای یک نظر دیدنش به انتظار نشسته بودند را حس میکرد اما او اصلا به این چیزها حتی فکر هم نمیکرد دیگر عادت کرده بود اما یکی از بچه پولدارهای محل بدجوری پاپی اش شده بود هر جا میرفت امیر هم آن جا بود یا پیاده یا با ماشین پرایدی که پدرش به تازگی برایش خریده بود زاغ آرزو را چوب میزد اوایل آرزو فکر میکرد امیر هم مثل بقیه پسرهای محل به همان دیدن و نهایتش تعقیب کردن ادامه میدهد و آخرش خودش مثل باقی پسرها که مایوس شدند مایوس میشود اما وقتی یک روز امیر جلویش ترمز زد و در را برای سوار شدن آرزو باز کرد آرزو فهمید که باید همین جا تکلیفش را روشن کند تا یک بار برای همیشه از دست مزاحمت های امیر خلاص شود به خاطر همین با تندی و عصبانیت سر امیر داد زد که از جون من چی میخوای مگه خودت خواهر و مادر  نداری با گفتن این حرف چند پسر جوان که کمی دورتر درب یک مغازه با هم شوخی و خنده میکردند دست از شوخی کشیده و به سمت آنها آمدند امیر برای توضیح و حل و فصل ماجرا از ماشین پیاده شد که پسر ها مجالش نداند و با مشت و لگد به جانش افتادند که نامرد مزاحم ناموس مردم میشی  و بعد از یک کتک مفصل شیشه های پراید را هم خرد کردند آرزو دیگر نایستاد با سرعت میرفت و اشک میریخت خودش هم نمیدانست چرا دارد گریه میکند از یک طرف دلش خنک شده بود و از طرف دیگر از خشم امیر میترسید اما در مجموع راضی بود امیر باید میدانست که دانست مدتی گذشت امیر دیگر دنبالش نبود اما یک موضوع جدید نگرانش کرده بود هر وقت مادرش برای خرید و کارهای دیگر از خانه بیرون میرفت امیر سر صحبت را با مادرش باز میکرد اوایل به یک سلام و احوالپرسی ساده میگذشت اما کم کم تعارفاتی از قبیل برسونمتون یا بذارید من دارم میرم بیرون کار شما را هم انجام میدهم به میان آمد تا آن روزی که آرزو از آن میترسید بالاخره رسید اون روز هم مثل باقی روزها ارزو از پنجره داشت بیرون رفتن مادرش را تماشا میکرد باز هم مثل همیشه امیر در خونه خودشون که روبروی خونه اونها بود ایستاده بود اون روز صحبت بین اونها طولانی شد و اون چیزی که آرزو از اون میترسید پیش آمد مادرش سوار ماشین امیر شد و امیر بعد از این که نگاه معنی داری به طرف پنجره ای که آرزو در پشت پرده بود انداخت گاز را گرفت و رفت آرزو مات مانده بود ذهنش یارای فکر کردن نداشت داشت دیوانه میشد سعی کرد خودش را توجیه کند نمیتوانست به مادرش گمان بد ببرد نمیتوانست در خانه بماند باید خودش را از شر این افکار بیهوده رها کند از خانه زد بیرون راه افتاد بی هدف بی مقصد فقط میرفت  فکرش سخت مشغول بود اما هر طور بود ذهنش را آرام کرد گریه کرده بود بی صدا حالا از خیسی گونه هایش متوجه میشد گریه آرامش کرده بود برگشت وارد خانه شد مادرش درآشپزخانه بود آرام سلامی کرد و بدون این که به چشمان مادرش نگاه کند به اتاقش رفت هر چه مادرش برای خوردن شام صدایش کرد جوابش را نداد خودش را به خواب زد این طوری راحت تر بود چند روزی گذشت آرزو دیگر داشت به کلی موضوع امیر را فراموش میکرد اون روز خیلی سرحال بود بعد از چند روز دلشوره و تردید داشت دوباره همون آرزوی شاد و خوشحال میشد سر کوچه که رسید آرام سرش رو بلند کرد انتظار داشت طبق معمول امیر منتظرش باشد اما نبود طبیعتا باید خوشحال میشد اما نمیدانست چرا به جای خوشحالی دلش شور افتاد درب را که  باز کرد در جا خشکش زد امیر در حال بیرون آمدن از خونه با آرزو رو در رو شد خشکش زد توان هیچ حرکتی را نداشت فقط مثل دیوانه ها هاج و واج مانده بود امیر در خانه آنها چه میکرد چگونه با چه ترفندی خودش را به حریم خصوصی اونها رسونده بود در همین موقع مادرش از اتاق بیرون امد سر و وضعش یه مقدار به هم ریخته بود با دیدن آرزو اول جا خورد اما سریع خودش را جمع و جور کرد و گفت مقداری میوه گرفته بودم و  چون سنگین بود آقا امیر زحمتش را کشیدند چیزی نگفت راه افتاد به طرف اتاقش تازه داشت فراموش میکرد اما نشد این بار دیگر نمیتوانست به سادگی فراموش کند دوباره زخم خورده بود از همان جای قبلی این زخم کهنه که روی قلبش بود دوباره سر باز کرده بود و این بار داشت آرزو را میکشت دیگر نمیتوانست با مادرش مثل سابق صحبت کند بخندد و در آغوشش بخوابد تا مادرش موهایش را نوازش کند مادرش چندین بار میخواست فاصله را بردارد خودش را به آرزو نزدیک میکرد اما آرزو خودش را کنار میکشید بهانه سر درد و درس و ... را مِیآورد و خودش را در خلوت تنهایی خودش حبس کرده بود اون روز داشت از دبیرستان به خانه برمیگشت که امیر جلویش ترمز زد و از ماشین پیاده شد و به طرفش آمد توی دستش چیزی بود یک پاکت نامه  آرزو با خودش فکر کرد چقدر ابله است که برایم نامه نوشته لابد فکر کرده من هم میخوانم امیر درب ماشین را باز کرد و گفت فقط میخواهم چند کلمه باهات صحبت کنم و تو هم مجبوری گوش کنی آرزو گفت تو در حدی نیستی که بتوانی من رو مجبور به کاری کنم من خودم تصمیم میگیرم که چه کنم و چه نکنم و تا دوباره همون بلا را بر سرت نیاوردم بهتر است راهت را بکشی و بروی آرزو با یاد آوری اون روز برای یک لحظه دلش خنک شد میخواست راه بیفتد که امیر دستش را با پاکت نامه بالا آورد گفت بهتر است قبل از رفتن نگاهی به این عکسها بیندازی  تو مجبوری به حرفم گوش کنی وگرنه ... امیر ساکت شد آرزو مطمئن نبود که درست شنیده عکس جریان عکس چیست امیر هنوز دستش بالا بود آرزو با تردید دستش را دراز کرد اما امیر دستش را کشید گفت نه اول باید سوار شی آرزو یک لحظه مکث کرد و بعد راهش را گرفت و رفت امیر به دنبالش دوید و گفت اگر سوار نشی بد میبینی آبرویت را میبرم من از مادرت مدرک دارم یا همین الان ... امیر فرصت نکرد باقی حرفش را بزند سیلی آرزو محکم توی دهانش خورد و بعد از اون هم آرزو شروع کرد به داد زدن و گریه کردن با شدید ترین صدایی که در خودش سراغ داشت جیغ میزد و گریه میکرد   درد و تمام غمی که که در این مدت سینه اش را خرد کرده بود با هق هق گریه از وجودش خارج میشد مردم دورش حلقه زده بودند و نمیدانستند جریان چیست امیر که اوضاع را خراب میدید یواش یواش خودش را عقب میکشید که آرزو متوجه شد به طرفش دوید و با مشت و سیلی به سر و صورت امیر میزد بی ناموش بی غیرت چی از جون من میخوای چرا دست از سرم بر نمیداری و این بار اوضاع خیلی بدتر از دفعه قبل شد هم تعداد مردم زیاد بود و هم گریه و اشکهای آرزو که دختر زیبا و عفیفی بود مردم را بد جوری جوشی کرده بود مردم سر امیر ریختند و هر که با هر چه که به دستش میرسید بر سر و صورت امیر میزد خون تمام صورت امیر را گرفته بود و در آن گیر و دار پاکت نامه از دستش به زمین افتاد آرزو با دیدن پاکت یادش آمد که امیر صحبت از عکس کرده بود پاکت را از روی زمین برداشت و خودش را از بین مردم کنار کشید در حالی که اشک میریخت و پاکت را در مشتش میفشرد راهش را گرفت و امیر را با مردم تنها گذاشت دیگر کشش نداشت داشت میشکست داشت خرد میشد به خانه که رسید مادر خانه  نبود به اطاقش دوید و در را از داخل قفل کرد  پاکت را روی میز پرت کرد انگار پاکت برق داشت پشت سر هم تکرار میکرد دروغگوی رذل دروغگوی کثیف  انگار از خدا میخواست همه چیز دروغ باشد فکر میکرد امیر میخواسته با این کار او را مجبور کند که سوار ماشین  شود اما تا نمیدید دلش آروم نمیگرفت پاکت را برداشت خودش از شنیدن صدای ضربان قلبش تعجب کرده بود پاکت را باز کرد و...

آرزو با شنیدن صدای در به خودش آمد سریع از جایش بلند شد اشکهایش را پاک کرد وقفل درب را باز کرد و روی تختش نشست از لای در مادر را میدید که در حالی که از خرید برمیگشت داشت میوه ها را درون یخچال میگذاشت نمیتوانست صبر کند از جایش بلند شد و به طرف اشپزخانه راه افتاد مثل یک مجسمه راه میرفت انگار اصلا روح در بدنش نیست مادرش تا چشمش به آرزو افتاد میوه ها از دستش به زمین افتاد اول داد زد: آرزو  و بعد به طرف آرزو دوید آرزو رنگش مثل گچ سفید شده بود آرزورا در آغوش گرفت و دست روی پیشانیش گذاشت آرزو چت شده چرا حرف نمیزنی چرا این قدر رنگت پریده این چیه تو دستت پاکت را زا دست آرزو گرفت و عکسهااز توی پاکت به روی زمین ریخت آرزو در حالی که در بغل مادرش بود فرو ریخت مادرش را با تمام وجود حس کرد مثل آوار مثل خانه ای که بر سر آدم خراب میشه آرزو سرش را بالا کرد و به مادرش نگاه کرد حالا رنگ صورت مادرش دست کمی از خودش نداشت شاید هم بدتر از مال آرزو بیرنگ تر و بی روح تر حرفی نداشتند بزنند تو چشمای هم زل زده بودند و با زبان بیزبانی با هم حرف میزدند در نگاه مادرش خیلی چیزها میدید اما نه کافی نبود گفت چرا مادر از تن صدایش خودش ترسید چرا این کارو کردی چرا منو نابود کردی   مادر شروع کرد به صحبت کردن از گذشته از زمانی که آرزو هنوز به دنیا نیامده بود از سختیهایی که کشیده بود شوهری گیرش آمده بود که  معتاد از آب در آمده بود از مادر شوهر فلجی که او باید پرستاریش را میکرد از سرکوفت های شوهرش هنگامی که خرجی میداد از گم شدنهای شوهرش که خیلی از شبها خانه نمی امد  اما اینها برای آرزو دلیل نمیشد این جا بود که مادر اعتراف کرد اعترافی تلخ پدرت من را مجبور کرد زیر بار قرض بود داشتند میانداختنش زندان اگه زندان میرفت از کارش هم اخراج میشد و او مجبور شده بود آرزو دیگر هیچ چیز نمیشنید دوست نداشت بشنود بلند شد مادرش دستش را گرفت که آرزو آرزو

ارزو اعتنا نکرد دستش را از دست مادرش بیرون کشید و گفت میخواهم تنها باشم و به طرف اطاق به راه افتاد  هنگامی که درب اطاق رسید برگشت و مادرش را نگاه کرد همانجا درب آشپزخانه نشسته بود و سرش را به دیوار میزد و گریه میکرد وارد اطاق که شد درب را قفل کرد روی تختش نشست او باید کاری میکرد اما یادش نمی آمد چکار فکر کرد آها یادم امد آهسته بلند شد از کنار پنجره شمع و کبریت را برداشت و رو روی تختش نشست باید تولدش را جشن میگرفت ...

این روزها دیگه همسایه ها کمتر یادی از آرزو میکنند بیشتر دلشان به حال مادری میسوزد که صبح تا شب در تیمارستان عروسکی زیبا را روی پایش مینشاند و با دو تا اسباب بازی شبیه شمع و کبریت به او یاد میدهد که چگونه شمع را روشن کند که یه وقت خدای نکرده خودش را نسوزاند

 

+ نوشته شده در  86/06/03ساعت 3:16 قبل از ظهر  توسط بابک   | 



آه گلهـــــای جوانــــی رفتــــه اند             لحظــه های ارغوانی رفته اند

من جوان بودم جوان مثل غـــرور          بــا نـگاهـی مثـل آتش مثل نور

در نگاهــم ٫ نشئه ای از جام ها              روی روحـــم بــارش الهـــام ها

در تنم چون شمع میتــابیــد دل                    بــر لـب پـــروانه می خوابید دل

از درون شور بهـــاران داشتــــم        میــل نــور و حس باران داشتم

بارها تا قصر شب راهی شــدم         عــازم تنـگ دل مـاهــــی شدم

نور مرجان بر تن من پوست شد            یک پری با سایه من دوست شد

باز می گشتیم شب در نور مـاه           کشتـــزاری از تبســــــم از نـــگاه

روی ایوان سر شبنم٫ فاش بود               نور در آیینه ها ٫ نقاش بود

عقل در رهن شراب و جام بود               شاعری  مستاجر الهام بود

کـــولیـــان بــرکـــه نیـــلوفــــــران        دختــــران بـــاغ از مـــا بـهتــــران

رقــص گـل تصنیف گــل آواز گـــل      لــرزش پــروانــه هــا بــا ساز گل

شب پر از رقص قناری روی چوب     روزها خورشید بازی تـــــا غروب

حیف آن دوران شبنــم وار رفـــت         روزهـــای آبــــی دیــــدار رفــــت

در گلــــو خشکیـد بغض آبشـــار           رو بــه غـربت قاصدکها رهسپار

لاله ها  آواز عصیـان می دهنـــد            نسترن ها زیر پا جان می دهند

میکشد ما را و می کاهـــد ز ما           این شب هجران چه میخواهد ز ما

آنشب هجران هزاران برده داشت        هر شبح دوشیزه ای در پرده داشت

رفته بر باد ای همه آمال تو                 صبر کن این قلب خونین مال تو

من منیم لایق به عشق آفتاب               من مگر بینم وصالت را به خواب

من از این قعر سیاهی خسته ام            من از این گم کرده راهی خسته ام

تیر حـــیرت تیر حــــیرت خورده ام         ره به اعـــماق تجــلی بـــرده ام

از برت با بی وفایی می روم                   مــن به قربان جدایی می روم

مـــــن ندارم تاب درد اشـتیاق                عالمی مشتاق وصل و من فراق

کس به عمق عشق من واصل نشد              هــیچ کس آیینه کامـــل نشد

کاش دستم بوی لبخند تو داشت               سینه ام عطر گلو  بند تو داشت

کاش ما همسایه هم می شدیم                  زندگی را فارغ از غم می شدیم

حیف زمانه بین ما را سد کشید             زخم حسرت بی تو در من قد کشید

 

+ نوشته شده در  86/05/28ساعت 2:21 قبل از ظهر  توسط بابک   |