شب را به گريه سركنم و روز را به داغ
روشن نميشود به سراي دلم چراغ
خواهر سفر نمود و به جنت روانه شد
اكنون ستاره مانده و من مانده ام و فراق
مظلومه خواهرم، زفراقت كمان شدم
بي تو چگونه پاي گذارم به باغ و راغ

+ نوشته شده در  91/10/17ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط بابک   | 



بر دوش من این عمر،وبال است وبال است

سودای وصال تومحال است محال است

تقریر کمال تو جنون است جنون است

تصویر جمال تو خیال است خیال است

هر جود که با ترک وجوداست، وجود است

هر بود که با ترس زوال است،زوال است

ما در نظر یار حقیریم حقیریم

اقرار بنقص ، عین کمال است کمال است

حال دل ما ،هیچ مپرسید مپرسید

بشنیدن این قصه،ملال است ملال است

خون دل عشاق ،بنوشید بنوشید

این باده بهر بزم، حلال است حلال است

تنها نه گدایان سر کوچه ملولند

هر چیز بخواهید سوال است سوال است

 

+ نوشته شده در  90/01/21ساعت 4:53 بعد از ظهر  توسط بابک   | 



یادش به خیر چه دورانی بود دوران کودکی این رو گذاشتم برای کسانی که از این نوار قصه خاطره دارند

 

http://www.98ia.com/News-file-article-sid-1250-order-0-thold-0.html

 

http://bishilepile.wordpress.com/2009/04/06/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D9%82%D8%B5/

 

 

http://ladonni.persianblog.ir/tag/%D8%B4%D9%87%D8%B1+%D9%82%D8%B5%D9%87

+ نوشته شده در  88/11/24ساعت 10:18 قبل از ظهر  توسط بابک  



بس كه جفا ز خار وگل ديد دل رميده ام

همچو نسيم از اين چمن پاي برون كشيده ام

شمع طرب ز بخت ما آتش خانه سوز شد

گشت بلاي جان من عشق به جان خريده ام

حاصل دور زندگي صحبت آشنا بود

تا تو ز من بريده اي من ز جهان بريده ام

تا به كنار من بودي بود به جا قرار دل

رفتي ورفت راحت از خاطر آرميده ام

تا تو مراد من دهي كشته مرا فراق تو

تا تو به داد من رسي من به خدا رسيده ام

چون به بهار سر كند لاله ز خاك من برون

اي گل تازه ياد كن از دل داغديده ام

يا ز ره وفا بيا يا ز دل رهي برو

سوخت در انتظار تو جان به لب رسيده ام

+ نوشته شده در  88/01/25ساعت 10:47 قبل از ظهر  توسط بابک   | 



دوست داشتم برم دوست داشتم برم اون قدر دور که دست هیچ کس بهم نرسه دوست داشتم گم بشم و بعد خودم رو پیدا کنم اما بدون یک همراه خیلی سخته من که نتونستم برگشتم

من نه خود میروم او مرا میکشد

کاه سرگشته را کهربا میکشد

دست و پا میزنم میرباید سرم

سر رها میکنم دست و پا میکشد

+ نوشته شده در  87/02/25ساعت 8:48 قبل از ظهر  توسط بابک   | 



به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی

به صد دفتر نشاید گفت وصف و حال مشتاقی

با سلام به تمام دوستان گلم

اول از همه از تمام دوستانی که با نظراتشون این وبلاگ رو پربار کردند تشکر میکنم راستش دیگه  قصد ندارم این وبلاگ رو آپ کنم این نظریه تناسخ بد جوری ذهنم رو مشغول کرده اگه قابل دونستید به این وبلاگ تشریف بیارید و اگه کسی اطلاعاتی راجع به تناسخ داره خوشحال میشم که بدونم

http://mavera.blogfa.com/

در پایان یک پند نامه از ویکتور هوگو تقدیم به شما

اول از همه برايت آرزو مي كنم كه عاشق شوي،
 و اگر هستي ، كسي هم به تو عشق بورزد،
  و اگر اينگونه نيست ، تنهاييت كوتاه باشد،
   و پس از تنهاييت ، نفرت از كسي نيابي.

آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد...
 اما اگر پيش آمد ، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني.

برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي،
 از جمله دوستان بد و ناپايدار...
 برخي نادوست و برخي دوستدار...
  كه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگي بدين گونه است،
برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشي...
 نه كم و نه زياد . . . درست به اندازه،
 تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهند،
  كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد...
   تا كه زياده به خود غره نشوي.

و نيز آرزومندم مفيد فايده باشي ، نه خيلي غير ضروري...
 تا در لحظات سخت،
  وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است،
   همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد.

همچنين برايت آرزومندم صبور باشي،
 نه با كساني كه اشتباهات كوچك مي كنند...
 چون اين كار ساده اي است،
  بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير مي كنند...
  و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي.

اميدوارم اگر جوان هستي،
 خيلي به تعجيل رسيده نشوي . . .
 و اگر رسيده اي ، به جوان نمايي اصرار نورزي ،
                                                    و اگر پيري تسليم نااميدي نشوي . . .
چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازم است
بگذاريم در ما جريان يابد.

به علاوه اميدوارم پول داشته باشي ، زيرا در عمل به آن نيازمندي . . .
 و سالي يكبار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي:
  « اين مال من است » ،
   فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است!

و در پايان ، اگر مرد باشي ، آرزومندم زن خوبي داشته باشي . . .
 و اگر زن باشي شوهر خوبي داشته باشي ،
  كه اگر فردا خسته باشيد ، يا پس فردا شادمان ،
   باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو آغاز كنيد . . .

اگر همه اين ها كه گفتم برايت فراهم شد ،
 ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم . . .

ويكتور هوگو

بدرود...

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت 10:15 قبل از ظهر  توسط بابک  



بگو در راه عشق ما چه باشد نقطه پایان

نه وصل ما بود ممکن نه دل کندن بود آسان

 

به امید چه بنشینیم که هر چه پیش رو بینیم

سراب است و میان آن رهی دشوار و بی پایان

 

فلک بر ما همی تازد جهان با ما نمیسازد

دگر ما بر چه دل بندیم بگو دیگر عزیز جان

 

مرا دردیست ازعشقت که بر اغیار نشد عنوان

همان بهتر بسوزم زان غمت در خلوت پنهان

 

بیا تا بشکنیم زنجیر سرد بیکسی ها را

رها گردیم از این دوران سخت غربت هجران

 

ز یک دست نازنین من صدایی برنمیخیزد

بده دستی به دست من که بگریزیم از این زندان

+ نوشته شده در  86/11/29ساعت 9:40 قبل از ظهر  توسط بابک   | 



جریان آشنایی شمس و مولانا
 تاریخ اینچنین می‌نویسد که روزی شمس وارد مجلس مولانا می‌شود. در حالی که مولانا در کنارش چند کتاب وجود داشت. شمس از او می‌پرسد این که اینها چیست؟ مولانا جواب می‌دهد قیل و قال است. شمس می‌گوید و ترا با اینها چه کار است و کتابها را برداشته در داخل حوضی که در آن نزدیکی قرار داشت می‌اندازد. مولانا با ناراحتی می‌گوید ای درویش چه کار کردی برخی از اینها کتابها از پدرم رسیده بوده و نسخه منحصر بفرد می‌باشد. و دیگر پیدا نمی‌شود؛ شمس تبریزی در این حالت دست به آب برده و کتابها را یک یک از آب بیرون می‌کشد بدون اینکه آثاری از آب در کتابها مانده باشد. مولانا با تعجب می‌پرسد این چه سرّی است؟ شمس جواب می‌دهد این ذوق وحال است که ترا از آن خبری نیست. از این ساعت است که حال مولانا تغییر یافته و به شوریدگی روی می‌نهد و درس و بحث را کناری نهاده و شبانه روز در رکاب شمس تبریزی به خدمت می‌ایستد. و به قول استاد شفیعی کدکنی تولدی دوباره می‌یابد
+ نوشته شده در  86/10/26ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط بابک  



لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام مستم

باز میلرزد دلم دستم

باز گویی در هوای دیگری هستم  

ای نخورده مست لحظه دیدار نزدیک است


مینویسم د ی د ا ر

تو اگر بی من و مشتاق منی

فاصله را بردار


عید قربان مبارک باد

به کعبه گفتم :

تو از خاکی من خاک

چرا باید به دور تو بگردم

ندا آمد :

چو با پا آمدی باید بگردی

برو با دل بیا تا من بگردم

 


+ نوشته شده در  86/09/30ساعت 10:28 قبل از ظهر  توسط بابک   | 



ابر میبارد و من میشوم از یار جدا

چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا

ابر و باران و من و یار ستاده به وداع

من جدا گریه کنم ابر جدا یار جدا

من که یکبار به وصلت نرسیدم همه عمر

چون توانم که شوم از تو به یکبار جدا

+ نوشته شده در  86/08/29ساعت 3:59 بعد از ظهر  توسط بابک  



آه ای دل غمگین که به این روز فکندت ؟

فریاد که از یاد برفت آن همه پندت

ای مرغک سرگشته کدامین هوس آموز

بی بال و پرت دید و چنین بست به بندت

آه ای دل دیوانه هزار بار نگفتم

با سنگدلان یار مشو میشکنندت


 کی گمان بردمی که در فرجام

  زهر ناکامیم   نهد در کام


+ نوشته شده در  86/08/17ساعت 7:35 بعد از ظهر  توسط بابک   | 



   می بینمت هنوز به دیدار واپسین

با گریه ات گفتی که بابک  خدا نخواست

غافل از این که خدایم تو بودی ای عزیز

 حالا به من بگو که خدا چرا نخواست

+ نوشته شده در  86/08/10ساعت 8:8 قبل از ظهر  توسط بابک  



وقتی کار ساختن دنیا تمام شد قرار شد طول عمر موجودات روی کره زمین را هم معلوم کنند اول الاغ آمد و پرس و جو کرد که چه مدت باید روی کره زمین زندگی کند به او گفته شد: سی سال

بعد از او سوال کردند : آیا کافی است؟

الاغ جواب داد:خیلی زیاد است فکرش را بکنید سی سال آزگار باید بارهای سنگین را از جایی به جایی دیگر ببرم مثلا کیسه گندم را به آسیاب ببرم حاصل این زحمت نان برای دیگران و شلاق ولقد  برای من است

یک عمرحمالی بیهوده خواهش می کنم چند سالش را کم کنید !

به الاغ رحم کردند و عمرش را  به دوازده  سال  تقلیل دادند او هم خوشحال شد و رفت بعد سگ از راه رسید

از او پرسیدند می خواهی چند سال زنده بمانی؟

 برای الاغ سی سال زیاد بود حتما برای تو خوب است 

سگ در جواب گفت چه فکر اشتباهی.می دانید چقدر باید سگ دو بزنم از حال میروم وقتی هم که پیر شوم وصدایم را از دست بدهم و دیگر نتوانم پارس کنم و دندانهایم قادر به گاز گرفتن نباشد چه از من باقی میماند دیگربرای هیچ  کسی فایده ای ندارم  به جای پارس  کردن باید زوزه بکشم و مثل مار از گوشه ای به گوشه دیگر بخزم

تا این که عمرم تمام شود خواهش میکنم به من رحم کنید 

عجز و التماس سگ موثر بود و عمر او به هجده  سال کاهش یافت

سگ رفت و میمون وارد شد به میمون گفتند توازاینکه سی سال زندگی کنی خوشحال خواهی شد تو که مثل الاغ خر حمالی نمی کنی و مانند سگ مجبور نیستی یک عمر سگ دو بزنی  حتما سی سال برای تو عمر مناسبی است !

میمون گفت

اصلا این طور نیست من باید مدتی طولانی برای خنداندن مردم ادا و اطوار در بیاورم با کارهایم باعث میشوم که دیگران بخنندند اما در دلم پر از غم است 

 باید بگویم که در پس این ادا واطوارها اندوه نهفته است

من اصلا تحمل سی سال زندگی را ندارم خواهش میکنم چند سالش رو کم کنید

به او بیست سال زندگی اعطا شد

بالاخره انسان  سرحال و قبراق ظاهر شد و خواست طول عمرش را بداند به او گفته شد به تو سی سال زندگی اعطا می شود آیا کافی است؟

انسان با صدای بلند اعتراض کرد درست موقعی که تازه خانه ام را ساخته ام اجاقم را روشن کرده ام و منتظرم میوهای درختانی را که کاشته ام بچینم خلاصه وقتی تازه  دارم نفس راحتی میکشم  باید بمیرم نه نه خواهش می کنم عمر م را طولانی ترکنید

 باشد هجده  سال از عمر الاغ هم به تو اعطا میشود

نه کافی نیست

خیلی خوب دوازده سال  از عمر سگ که سگ نخواست  نیز به عمر تو افزوده میشود

نه هنوز کم است

خوب ده سال باقی مانده از عمر میمون نیز به تو داده می شود

 به شرط اینکه دیگر بیشتر از این توقع نداشته باشی

انسان با اینکه هنوز راضی نشده بود انجا را ترک کرد

 بدین ترتیب انسان به عمری هفتاد ساله دست یافت

 او سی سال اول زندگی راکه دوران رشد و جوانی است با سلامت وشادابی کار وزندگی می کند هجده  سالی را که از عمر الاغ به او بخشیده شده مثل خر کار می کند و  دوازده سالی را که از زندگی سگ به او رسیده    سگ دو میزند  نق میزند و پاچه این و آن را میگیرد  با این که دیگر دندانی برایش باقی نمانده است وقتی این دوره ها تمام شد نوبت ده سال میمون می رسد انسان در این دوره دوباره به حالت کودکی بر می گردد وکارهایی بچه گانه می کند کارهایی که حتی به نظر بچه ها هم احمقانه می اید و باعث مضحکه خودش و خندادن مردم میشود

 

+ نوشته شده در  86/07/07ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط بابک   |